پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

نوروز 92

دخمل بلای من روز اول عید رو تهران رفتیم و برخلاف اون چیزی که فکر میکردم که تو ممکنه خسته بشی اصلا این طور نشد و کلی از اینکه از این خونه به اون خونه میریم خوشحال بودی و بقل همه میرفتی و اگه کسی هم عینک یا گوشواره داشت میشدی قاتلش و همش ازش اویزون بودی .            روز دوم هم رفتیم سمنان و تا روز 7 ام اونجا بودیم و خیلی به 3 تاییمون خوش گذشت و و کلی هم این چند روز باعث شد شیطون تر شدی .به محض شنیدن یک آهنگ شروع میکنی نانای کردن. تا میگیم دست دست شروع میکنی دست زدن .عمو امیر هم که مدام بقلت میکرد و باهات بازی میکرد . در ضمن خیلی هم جیغ جیغو شدی و از الان حرفتو با جیغ کشیدن به ...
25 فروردين 1392

هشت ماهگی

عروسک مامان هشت ماهگیت مبارک وای جیگره من اونقدر با نمک شدی الان که دارم اینارو مینویسم و به کارات فکر میکنم قند تو دلم آب میشه اول از همه اینکه چهاردست و پا میشی و همچنان دنده عقب میری نمیدونم چرا جلویی یاد نمیگیری کلی هم کمکت میکنم ولی انگار عقبکی بیشتر دوست داری. از حالت 4 دست و پا هم خودت میتونی بشینی . با دیدن آدم های جدیدم خداروشکر غریبی نمیکنی و بقلشونم بری گریه نمیکنی فقط به حالت ترس یا شایدم تعجب جفت دستات میره پشت سرت. بابا رضا هم وقتی از بیرون میاد میبینیش کلی براش جیغ میکشی از ذوقت فدات شم . و ی پیشرفت دیگتم ایینه که دس میزنی عشقم و دستات صدا هم میده که با این کارات داری منو میکشی وقتی می...
25 فروردين 1392

اولین بهار دخترم

نازنینم بهاربهترین بهانه برای آغاز است و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است آغاز اولین بهار زندگیت مبارک   خداوندا لحظه لحظه زندگی دخترم رو با سلامتی همراه کن                                      دختر نازم چند دقیقه قبل از سال تحویل عسلم بعد از سال تحویل حاضر و آماده منتظر تا بریم خونه مامان جون و بابا جون ...
12 فروردين 1392

آخرین پست سال 1391

ملوس مامان عزیزه دلم الان ساعت 2 صبحه و 12 ساعت به سال جدید مونده. این چند روزه اونقدر سرم شلوغ بوده و مشغول خونه تکونی بودم که اصلا وقت نکردم بیام و برات پست جدید بنویسم . این چند روزه کارای جدیدم زیاد کردی که برات میگم.  امسال برای سال نو مثل سال اول ازدواجمون یک شور و حال خاصی دارم .امسال سر سفره هفت سین اولین دعام برام تویه گل قشنگم . توی این چند ماه که به دنیا اومدی با تمام خنده هات خندیدم و با گریه هات گریه کردم .امیدوارم توی سال جدید همیشه لبات خندون و تنت سالم باشه . ازت ممنونم که به زندگیم رنگ و بوی تازه ای بخشیدی . الان که دارم اینارو مینویسم مثل فرشته ها خوابی عاشق اینم که تا میتونم نگاهت کنم . نگاه ک...
30 اسفند 1391

اولین آرایشگاه

عسلم دیروز یعنی 91/12/21  ساعت 11 برات وقت آرایشگاه گرفتم و هوا خوب بود به همین خاطر کالسکتو برداشتم و به مامان جون زنگ زدم و بردیمت . توی راه که کلی کیف کردی و وقتی رسیدیم خوابت برده بود و داخل آرایشگاه با صدای آهنگی که میومد بیدار شدی زودی شروع کردی نانای کردن قربونت برم برات اونجا با اون همه آیینه خیلی جالب بود . وقتی هم که خانم آرایشگر شروع کرد موهاتو کوتاه کنه ساکت بودی و هیچی نگفتی هی از تو آیینه به خانمه نگاه میکردی ولی به محض اینکه با آبپاش به سرت آب پاچید زدی زیر گریه و تا آخر گریه کردی ولی بعدش که خودتو تو آیینه میدیدی ذوق میکردی و میخندیدی .   قبل از آرایشگاه بعد از آرایشگاه   قند عسلم ع...
23 اسفند 1391

برف

باقلوای مامان امروز صبح (17 اسفند ) که بیدار شدم دیدم کلی برف اومده و همه جا سفید شده تا بیدار شدی بردمت جلوی پنجره تا بیرونو ببینی ولی سفیدی برفا چشمای نازتو میزد و نمیتونستی ببینی خیلی بانمک شده بود و از همه بهتر اینکه به خاطر برف بابا رضا هم نرفت سر کار .  سر ظهر تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان جونی اینا تا تو هم برفرو ببینی آخه چنذ باری که امسال برف اومد جور نشد ببرمت و ببینی . اولش با تعجب به همه جا نگاه میکردی و کم کم خوشت اومده بود و میخندیدی نفسم . ولی چون خیلی سرد بود زودی رفتیم توی خونه . اینم از اولین تجربه برف دیدنت . فدای این دستای کوچولوت بشم عشق کوچولوی من     ...
18 اسفند 1391

بردمت حمام

دختر قشنگم دیشب(91/12/7) رفتیم بیرون خرید و کلی بیرون نا آرومی کردی چون خوابت میومد توی پاساژ هم با جیغات و گریه های وحشتناکت همه متوجهمون شده بودن خلاصه ما هم برگشتیم تو ماشینو تا بابا رضا استارت زد خوابیدی اونم چه خوابی 3 ساعت کامل خوابیدی به همین خاطر منو بابایی جدا جدا میرفتیم خرید و یکیمون تو ماشین پیشت میموند . برگشتیم خونه بیدار شده بودی سرحال و بازی میخواستی ما هم که خسته . منم دلمو زدم به دریا و بردمت حموم . از اون چیزی که فکرشو میکردم راحت تر بود و کلی به جفتمون خوش گذشت . بعد که لباس پوشوندمت نیم ساعت بعد لالا کردی نفسم .                 ...
9 اسفند 1391

ولنتاین یا سپندارمذگان

روز 29 بهمن خیلی هول هولکی ی شام خوشمزه که بابا رضا عاشقشه درست کردم و کمی هم خونرو تزیین کردم و لباس قرمز تنت کردم و خودمم قرمز پوشیدم و یه جشن کوچولو گرفتیم و کلی بابا رضارو سوپرایز کردیم بنده خدا از در که اومد تو دید چراغا خاموشه شکه ششده بود و بعد که یهو من چراغارو روشن کردم تو هم ی جیغ خیلی بامزه کشیدی انگار متوجه شده بودی چه خبره . شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن(valentine) به 29 بهمن باستانی ما ایرانیان منتقل کنیم . ولی  در کل عشق به همسر و فرزند عشق به زندگی عشق به روزهای گذشته عشق به روزهای آتی آدم عاشق به دنبال روزی میگردد که عشق خود را به نمایش بگذارد مهم نیست که ا...
6 اسفند 1391

7 ماهگی

فرشته کوچولوی من  عزیزم 28 بهمن رفتیم برای چکاپ . این ماه کمی زودتر بردمت . دکتر گفت میتونم بهت موز و سیب هم بدم و به سوپتم چند روز در میون باید ی سبزی اضافه کنم . وزنتم بود 7100 . قدتم 73 .دکترت میگه وزنت خوبه ولی من دلم میخواست وزنت بیشتر بشه ولی سلامتیت برام از همه چیز مهمتره .  این روزها خیلی شیرین شدی بعضی وقا دلم میخوادقورتت بدم . وقتی من و بابا رضا جوری میایم سمتت که میفهی میخوایم ماچت کنیم و بچلونیمت با صدای بلند میخندی و چشمای نازت برق میزنن . اگه نشسته باشی خودتو پرت میکنی جلو که خیلی خطرناکه و اگه سینه خیز باشی خودتو  با زور میبری جلو تا ازمون فرار کنی وقتی بهت میرسیم آنچنان میخندی که تمام لثه هات می...
6 اسفند 1391

مسابقه *من وبلاگم رو دوست دارم *

من از طرف دوست خوبم سمیرا جون مامان پرنیان جون به این مسابقه دعوت شدم و ازش ممنونم .  هدف از ساخت وبلاگ و اینکه چرا وبلاگم رو دوست دارم  :   من تقریبا دیر با نی نی وبلاگ و نی نی سایت آشنا شدم . ولی یک روز داشتم توی نت دنبال فوق تخصص نوزادان در کرج میگشتم ناخودآگاه سر از نی نی سایت در آوردم و سریع تصمیم به ساخت وبلاگ گرفتم تا لحظه های شیرین بزرگ شدن جگر گوشه ام رو اینجا براش ثبت کنم تا وقتی بزرگ شد با خوندنش لذت ببره و لبخند روی لبای نازش بشینه و منم با دیدنش لذت ببرم . البته یک چیز مهم دیگه اینکه کلی دوستای خوب برای خودم وبرای بعدهای دختر گلم پیدا کردم که تا الان کلی از تجربیات خوبشون استفاده کردم . وبلاگ...
25 بهمن 1391